سبد عشق

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم

 

دیدم که همان عاشق و معشوقه پرستم

 

یک لحظه به یاد تو از آن کوچه گذشتم

 

دیدم که زسر تا به قدم شوق و امیدم

 

هر چند گل از خرمن عشق تو نچیدم

 

آن شور جوانی نرود از یاد

 

ای راحت و آرام دل من خانه ات آباد

 

با یاد رخت این دل افسرده شود شاد

 

هرگز نشود مهر تو ای شوخ فراموش

 

کی آتش عشق تو شود یکسره خاموش

 

هرجا که نشستم سخن  از عشق تو گفتم

 

با اشک جگر سوز دل سخت توسفتم

 

خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم

 

دل می تپد از شوق که امروز کجایی?

 

شاید که دگر باره از این کوچه بیایی

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۸ ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۸ ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

دهانت را می‌بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.

دلت را می‌بویند

روزگار غریبی ‌ست، نازنین

و عشق را

کنار تیرک راهبند

تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر

فروزان می‌دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

روزگار غریبی‌ست ، نازنین

آنکه بر در می‌کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک ، قصابانند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کنده و ساطوری خونالود

روزگار غریبی ‌ست ، نازنین

و تبسم را بر لب ‌ها جراحی می‌کنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی‌ست ، نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است .

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۸ ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

 

    داره باران می باره،ریز ریز نرم نرمک می غلتد و با هر باد موجی سفید و مرئی می نماید. گرمی و سردی هیچ یک بر هم نمی چربند. دیروز تا ظهر مه غلیظی همه جا رو برداشته بود این مه عجیب امسال خودش را نشان داده، انگار روی ارتفاعات روستاهای اطراف البرزی  هر چند این جا نزدیک ترین سطح به دریاست، دریا و کوه ناپیداست.  روزا از خرداد با ان افتضاح و قباحت هنوز از جاشون تکون نخوردن ، انگار چیزکی گیج و مبهوت اما انقدر واضح و تلخ هنوز زنده است.نمی شه نوشت چند نفر قربانی خودخواهی و ناحقی شدند. خشم، نفرت و پوچی...دقیقا نمی تونم بگم چه احساسی برجاست! اما همه چیز رو تار می کنه.

 

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

زندگی را دوست دارم               اما نه در قفس

   بوسه را دوست دارم                اما نه روی هوس

  تو را دوست دارم                     تا آخرین نفس

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟1 چرا !؟!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۸ ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

زیباترین لحظاتم را به پای ساده ترین دقایق زندگیت خواهم ریخت
 تا باز هم بدانی که من عاشق ترین عاشقانت هستم.
ای تمام هستی من بدان که آفتاب پر مهرت در آسمان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد؛
 چرا که دیوانه وار دوستت دارم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۸ ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()

هر شب وقتی تنها می شم حس می کنم پیش منی

دوباره گریه ام می گیره انگار تو آغوش منی

روم نمی شه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه

با این که نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

بارون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه دوباره تنها می شینم

قول بده وقتی تنها می شم بازم بیای کنار من

شبهای جمعه که می یاد بیای سر مزار من

دوباره باز یاد چشات زمزمه نبودنم

ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم

خاک سر مزار من نشونی از نبودنت

دستای نامردم شهر چرا ازم ربودنت

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۸ ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط یه عاشق| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت